تبلیغات
ss501 در قلب من - خانه سازمانیه دبل اس (قسمت 16)

ss501 در قلب من

لطفا برگردین

سلام به همه شما عزیزای دلم

هه هه هه

واستون قسمته بعده داستان رو نوشتم که نارا جون نوشته

نارا جون دستت ندرده خیلی قشنگه

بچه ها من که سرش خیلی خندیدم

نارا جون بووووووووووووووووووووووووووووس

 

                خانه سازمانیه دبل اس (قسمت 16)

 

وقتی رسیدیم با هزار دنگ و فنگ فاطمه رو بردن رو تخت همه

 تو اتاق جمع شده بودم به طوری که اصلا جا برای نفس

کشیدن نبود جونگ هم مث این بچه ندیده ها چسبیده بود به یه

مین و یک سر قربون صدقه اش میرفت طوری که یونگ شیم از

 حسودی گریش گرفت! همه داشتن به جونگ نگاه میکردن که

 یک عکس العملی انجام بده جونگم که قربونش برم تعطیل فقط

 به یه مین توجه می کرد اخر جونگ اعصابش خورد شد گفت


جونگ:هیون مگه نمیبینی بچه جلوت گریه میکنه خب ساکتش

کن دیگه


هیون:به من چه مگه بچه ی منه خودت ساکتش کن


نازنینم یک چش غره به فاطمه کردو ناراحت شد و اتاقو بدون

توجه به یونگ شیم ترک کرد فاطمه هم زیرکانه خندید


هیون:بله!اینم از مادر بچه و این یعنی اق هیون عزیزم قربونت

 بشم دندت نرم چشمت کور بچه رو ساکت کن

 جونگ:از خداتم باشه بالاخره که باید یاد بگیری فردا سه تا بچه

 هایی که ردیف کردی به دنیا میان باید که یاد بگیری


بقیه بچه ها روشونو کردن اونورو خندیدن 

آری:وای مردم این جا حالا واجب کرده اینم جا واستیمو قربون

صدقه های اینارو گوش کنیم من که رفتم بیرون


بقیه هووها و بچه به غیر از هیون و زناش رفتن بیرون هیون

 یونگ شیمو بغل کرده بود و باهاش بازی می کرد که گوشیش زنگ زد

 هیون:اسما دستم بنده میشه گوشیمو بهم بدی

 اسما هم یک لبخند زد و گفت


اسما:حتما عزیزم الان میدم

 گوشیشو برداشت که بده به هیون دید رو گوشی نوشته جیگرم

 با عکس یک دختر ناز اسما هم کنجکاو شد و خودش گوشیو

جواب داد


اسما:بله؟منم از پشت تلفن گفتم الو هیونم عزیزم منم الان

 پشت درم میشه درو باز کنی

 اسما هم پشت تلفن غش کرد در حالی که همه بالا سر اسما

 بودن جونگ با جیرجیرک یه مین دستش گفت

 جونگ:نگا نه به عزیزم گفتنش نه به غش کردنش هیون باز

چیکار کردی؟

 هیون:میشه اون گاراجو ببندی !بیا این بچتم بگیر فکرکنم

 حسادتش رو معدش تاثیر داشته

 هیونم رفت گوشیشو برداشت گفت:

 هیون: بله؟بفرمایین؟ شما؟

من گفتم :عزیزم بجمب من تا پنچ دقیقه دیگه اونجایم فقط زود

 درو باز کن که خیلی خسته ام بعدم گوشیرو قطع کردم تا اون

موقع اسما به هوش اومده بود

 اسما:هیون میکشمت هیچی برات نمیزارم حالا دیگه میری برا من زن میگیری

بقیه هووها:چییییییییی

 جونگ در حالی که داشت می خندید گفت:وای وای اق هیون

 چه کارا میکنه! شجاع شدی!


بقیه هووها بلند شدن که حساب هیونو برسن یک دفعه زنگ در

 به صدا در اومد هووها استینا را بالا زدن رفتن درو بازکنن تا اون

 موقع هیونگ درو باز کرده بود در باز شدو یک دختر ناز با ساکش

 پشت در بودن


هیونگ:به به بادا بادا مبارک باده؟با کی؟

 یک دفعه همه ریختن دم در منم اومدم تو گفتم:سلام من نارا

هستم از اشنایی همتون خوشحالم من جیگر هیونم

 کیو:ناکس چه خوشگلم هست ماشاالله صلیقه هیون روز به زور

داره بهتر میشه یادم باشه اگه خواستم یک زن دیگه بگیرم حتما

 هیونو با خودم ببرم


یک دفعه صدف ویشکونش گرفت و فائزه هم با ارنجش زد تو شکم کیو


کیو:اوف !ای!ای!بابا غلط کردم زشته زشته خیلی هم دختره

 زشته اینو که با زبون خوش هم می تونستین بگین چرا انقدر

خودتو تو زحمت میندازین

 هیون بدون اینکه به بقیه نگاه کنه رفت جلو در منم تا دیدمش

بغلش کردم هیونم دستمو گرفتو رو به بچه کردو گفت


هیون:ااا....این نارای ..چیزه من....ی ی یعنی جیگر من


یونگ:خب حالا چرا میترسی عزیزم اینم مث بقیه فقط  برای یک

 شب جات گرم و نرم نیست چیز مهمی نیست نه؟


هیون:البته که چیز مهمی نیست وقتی ادم یک همراه مث تو

داشته باشه چرا باید به همچین چیزایی فکر کنه


یک دفعه زنای یونگ برگشتن بهش یک نگاه انداختن


ایسودا:یونگ هیون چی میگه؟


یونگ:به جون خودم چرت و پرت میگه؟من اصلا عرضه ی یک

 همچین کارایی رو ندارم؟من که هر کاری میکنم از شماها

اجازه میگیرم


هیونگ:یه درصد تو فکر کن یونگ بیاد بگه عزیزانه من اجازه

 میدین یک زنه دیگه بگیرم؟خیلی جالب میشه نه؟


یونگ هم با علامت به هیونگ فهموند که بعدا به خدمتت میرسم
جونگ:بالاخره زن گرفتی یا نه؟یک ساعته مارو اینجا الاف کردی


هیون:دیگ به دیگ میگه ته دیگ باز این به من میگه ترسو فکر

کنم اسمش فاطمه هست نه؟

یک دفعه زنای هیون جلوی منو و هیون گارد گرفتن و جوری بهم

 نگاه کردن که من از ترسم رفتم پشت هیون


جونگ:بابا اون بدبخت چه گناهی کرده که اینجوری نگاش

میکنین اصل کاری هیونه که اونم با یک شب تو حیاط خوابیدن حل میشه


یک دفعه فاطمه اومد تو و گفت:سلام من فاطمه ام زن جدید یونگ و دوست صمیمیه نارا


یونگ که داشت یواشکی از پشت زناش جیم میشد هیون گفت


هیون: یونگ عزیزم کجا تازه زنت اومده


فاطمه:اره عزیزم چرا منو به هووهام معرفی نمی کنی؟خیلی

 دوست دارم باهاشون اشنا بشم


هدیه:یک هوویی بهت نشون بدم که اون سرش ناپیدا


یونگ:اااین هدیه است

 عاطفه:یونگ حالا ببین چیکارت میکنم یک بلایی به سرت میارم

 که مرغ های اسمون به حالت گریه کنن


یونگ:اینم عاطفه


فاطمه:بله؟بله؟چی شد ؟دفعه اخرت باشه یونگ منو تهدید

 میکنی ها!!!وگرنه بدجور کلاهامون میره تو هم


جونگ:معرفی میکنم ننه فولاد زره !!نگاه نارا یاد بگیر از دوستت

 چقدر قشنگ هواشو داشت بعد تو میری پشتش غایم میشی

هیون:ببند جونگم تو برو بچه رو عوض کن ماشاالله رایحش (بوی

 خوب)همه جارو عطراگین کرده بچه ای که از بد تولد یک

همچین معده ای داشته باشه معلوم نیست بعدا چیکار می کنه


نارا:ممنون عزیزم میدونستی چقدر دوستت دارم


پریا:اه اه نگا کن خجالتم نمیکشه هیون صبر کن و ببین همچی

 برات تلافی بکنم بقیه هووها هم پشتشو گرفتن


نارا:عزیزم پریا جون میبندی یا ببندمت هی من می خوام با

شماها را بیام هیچی نگم باز دوباره شروع میکنن اگه شما

بخواین می تونیم هووهای خوبی برا هم باشیم ولی مشکل

اینجاست که شماها نمیخواین

خلاصه اونشب هم هیون هم یونگ تو حیاط جا انداختند خوابیدن البته هیون که خوابش نمیبرد یک سر داشت دوروبرشو نگا میکرد که یک وقت حشره ای چیزی نباشه اخه از حشرات می دوباره سرمو بگردوندم طرف هیون و بهش لبخند زدم هیونم بهم یک چشمک زد که تا چند ساعت تو هنگ بودم
ترسه هیونم که نمی خواست تنها بیدار باشه یک بسته پلاستیک اورده بود هی دم گوش یونگ میترکوند یونگم هی نفرینش می کرد هی میگفت الهی الان یک سوسک پشتت باشه راحت شم از دستت

 

 

دیدید چه قشنگ بود

ممنونم نارا جون

هر کی میخواد قسمته بعدو بنویسه بهم بگه


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 06:46 ب.ظ توسط fatemeh joon بدو بیا نظر بده |


Design By : Pichak