تبلیغات
ss501 در قلب من - خانه سازمانیه دبل اس (قسمت 15)

ss501 در قلب من

لطفا برگردین

سلام به همه

واستون قسمت بعد رو اوردم که البته خودم نوشتمش

دسته خودم درد نکنه

خب میریم سره داستان

بازم میگم اگه کسی کم دیالوگ داشت ناراحت نشین چون تعداد خیلی زیاده

               خانه سازمانیه دبل اس (قسمت 15)

 

خلاصه بعد از کلی گشتو گذار تو ایران برگشتیم کره . تو خونه نشسته بودیم که یهو صدای جیغه پسته از پایین اومد بالا

غذل:اه روانی شدیم از دسته این بچه ها

آری: بابا اینجوری نگو گناه دارن خب بچن دیگه

نازنین : ای بابا منم بچه دارم مگه انقد سروصدا میکنه

فاطمه: انقد به بچه های اینو اون گیر ندین نصیبه خودتونم میشه ها

آری: فاطمه به جونه خودم بچه تو بخواد انقد زرزر کنه من میدونم با تو

فاطمه : چی گفتی ؟ راجبه بچه من درست صحبت کن بی تربیت

جونگ : وااااااااای خانما توروخدا دعوا رو باز شروع نکیند دارم فیلم میبینم جای حساسشه الان باید بیام شما رو جدا کنم

فاطمه: نخیر چه معنی داره راجبه بچه من اینجوری حرف بزنه

غذل: خب بابا بذار اول به دنیا بیاد بعد انقد لی لی به لالاش بذار هنو که به دنیا نیومده اه اه اه

من که حرصم درومده بود رفتم موهای غذل رو گرفتمو کشیدم

غذل : اخ اخ دختره ی وحشی چته موهامو ول کن جوووووووووونگ مین اخ

جونگ: وای خدا من چه گناهی به درگاهت کردم که اینجوری گرفتار شدم

بعد اومد بالاسرم گفت

جونگ:فاطمه موهاشو ول کن

غذل هم داشت گریش درمیومد! یهو دره خونه محکم به صدا درومد .نازنین رفت دروباز کرد همه اومدن داخل

جونگ: یادم نمیاد دعوتتون کرده باشم

هیون: دیدیم صدای جیغ جیغ میاد فهمیدیم بازم خونت دعواست اومدیم تشویق کنیم

جونگ: هه هه هه خندیدم

هیونگ: نگفت که بخندی

جونگ: تو یکی حرف نزن که الان اعصاب ندارم! یه جور میزنمت با برف ساله بعد بیای پایین

مهسا: چرا همیشه هیونگ من مظلوم واقع میشه

هیونگ: میبینی تو رو خدا

یونگ درحالی که دره یخچال رو باز کرده بودو داشت داخلشو بررسی میکرد گفت

یونگ: جونگ بستنی ندارید

کیو: چیه بستنی خونتون تموم شده اومدی ازین جا کش بری

جونگ: اقای هئو یونگ سنگ مامانت بهت یاد نداده نباید دره یخچال خونه یکی دیگه رو باز کنی

هیون: اینو باید زناش یاد میدان که ظاهرن یاد ندادن

ایسودا: هیون داری زیادی حرف میزنی هااااااااااااااااااااا

منو غذل هنو درحال بحث کردن بودیم که یهو دردم گرفت

جونگ: وای وای چی شد فاطمه

فاطمه: جونگی فک کنم داره میاد

جونگ: چیییییییییییییییییییییییییییییی؟

نازنین: چی نداره خب برو ماشینو روشن کن ! بچه ها بیاید کمک کنیم ببریمش پایین

خلاصه بعد از کلی بدبختی یه مین  به دنیا اومد

خلاصه بعد از چند روزی اومدیم خونه

 

اینم ازین قسمت هرکی میخواد بگه بهم و ادامشو بنویسه

دوستون دارم بای

 


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 06:39 ب.ظ توسط fatemeh joon بدو بیا نظر بده |


Design By : Pichak