تبلیغات
ss501 در قلب من - خانه سازمانیه دبل اس (قسمت 2)

ss501 در قلب من

لطفا برگردین

دوباره سلام این پسته دوممه امروز !اپ پایینیو هم ببینید

خب من ادامه ی داستان رو مینویسم

             خانه سازمانیه دبل اس 501(قسمت2)

منو نازنین و بقیه هوو ها خوشحال ازین که میریم همه تو یه خونه ی جدید وبزرگتر وسایلمونو جمع کردیم

فروغ: فاطمه میگم حالا که همه داریم میریم اونجا اتاق به اندازه کافی واسه همه هست

فاطمه: نمیدونم والا ! ولی حتما ss فکره اینجاشم کردن دیگه

نازنین: من که با این بچه باید برم اتاق بزرگه

غذل: بیشین بینیم بابا . دلیل نمیشه خب ماهم یه روز بچه دار میشیم

فاطمه: هوو های عزیز لطفا دعوا راه نندازید

شرمین: اخ یادم رفته بود تو یهو قاطی میکنی مو میکشی

خواستم جوابشو بدم یهو جونگ درحالی که یونگ شیم رو که گریه میکرد بغل کرده بود اومد گفت:

جونگ مین: خانم های عزیزم باز که دعوا گرفتید . نازنین بیا این بچه رو بگیر دیوونم کرد ! زودباشید بریم وقت واسه دعواها و موکشیدن زیاده

خلاصه بعد از کلی بدبختی رفتیم به اون خونه . بقیه ss وهمسراشونم تازه رسیدن

دمه دره خونه:

اسما: سلام بر همه هووهای خودم ماچ ماچ

مهسا:اووووووو چه هوو دوست شدی یهو

اسما: خب چیکار کنیم دیگه ازین به بعد باید با هوو هام بسازم

هیون رو به ssیه چشمک زدو گفت : بچه ها مثه این که اینکارمون خیلی به نفعمون شد هوو ها مجبورن باهم بسازن

هیونگ: اقای باهوش اینجوری بدبختیمون بیشتر شد

هیون: چرا همه دیگه تو یه خونن

کیو:خب خنگول سره هر چیزه کوچیکی دیگه باهم دعوا میگیرن

یونگ: خوشم میاد من هیچ مشکلی ندارم زنه کمتر زندگیه راحت تر

فاطمه:جونگ مین جونم طبقه اول ما باشیم

کیو: نخیر کی گفته طبقه اول ماله منو همسرانه گرامه

جونگ: یعنی چی طبقه بالا واسه ما سخته

هیون:چرا سخته

جونگ: فاطمه چجوری با این وضعش طبقه بالا باشه باید طبقه اول باشه واسش راحت باشه

کیو: ببین جونگ بهونه نیار خب زنای ماهم یه روز بچه میارن

جونگ: کیو نذار یه جور بزنم تو دهنت که خ هاتم مثه س هات بگیره ها

فائزه:فاطمه شوهرت خیلی به کیو توهین میکنه ها

فروغ : جونگ مین جونم راست میگه

نازنین: اره منم با این بچه کوچیک طبقه اول راحت ترم

یونگ رو به جونگ گفت: ای کیو! !!!!!

جونگ :کیو چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ: منظورم باهوشه ! اینجا اسانسور داره طبقه اولو اخر فرقی نداره

هیون: اصلا یه فکر زد به کلم

هیونگ:بالاخره به اون عقله ناقصت یه فشار اوردی

هیون: همونم تو نیاوردی

کیو :ای بابا میگی چی یا نه

هیون: من میگم به ترتیبه سن ما از پایین به بالا بشینیم

هیونگ:همون گفتم تو فکره درست حسابی به کلت نمیزنه ! خیلی نامردیه من از همه کوچیکترم باید طبقه اخر باشم با این همه اهلو ایال !

 

خلاصه با کلی بحثودعوا همه به ترتیب سن اونا رفتیم و ساکن شدیم  

 

 

خب بچه ها اینم از قسمته دوم که خودم نوشته بودم

قسمته بعد رو مهسا جون نوشت و واسم ایمیل کرد فردا واستون میذارم

شما هم بنویسید و به من یا نازنین جون بگید

بای بای


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 03:47 ب.ظ توسط fatemeh joon بدو بیا نظر بده |


Design By : Pichak