تبلیغات
ss501 در قلب من - خانه سازمانی دبل اس (قسمت12)

ss501 در قلب من

لطفا برگردین

سلام سلام  بر همه

اخره هفته ی خوبی داشته باشید

منم یه ساعت دیگه میخوام برم بیرون و دارم این اپ رو تند تند میکنم

این قسمت رو اتنا جون نوشتن ! اتنا من با شما کار دارم مگه نگفتم باقیشم بدهههههههههههه

 

                    خانه سازمانیه دبل اس (قسمت 12)

 

 

بوق.......

 برای همه ی دبل اس یه اس ام اس اومدوقتی نگاش کردن دیدن ازطرف هیونگه (امشب باهاتون یه کار مهم دارم ... ساعت 8همگی با زن وبچه هاتون بیاید سالن اجتماعات طبقه پایین شام مهمون من هستید)
البته این اس ام اس با کمی مخلفات عاشقانه به نانا یه نفر ومهسا و لیلا هم فرستاده شد
هیون:ای بابا .دیگه چه خبره ؟اصلا حوصله مهمون بازی رو دوباره ندارم  
اسما:وا چراا؟ خوش میگذره عزیزم !

این و گفت و رفت کنار هیون نشست که یه دفعه صدای جیغش بلند شد
هیون:.چه خبره؟
اسما:پریا از پشت زد تو سرم
پریا:ای بابا دروغ میگه من کی زدم ؟
رها:.راست میگه منم دیدم
رها که اینو گفت پریا دستش رو نیشگون گرفت و داد رها رفت اسمون
هیون:.چرا شماها امشب وحشی شدید ؟گوشام کر شد
اسما به پریا:تو رو داره میگه ها
پریا نخیر به شما دوتاس که بیخودی جیغ میکشید...
.
.
.

 

و اما ساعت نزدیک 8 بود که همه اماده بودن و راه افتادن طبقه ی پایین .دابل اسا وقتی که با زن وبچه  میومدن داخل راهروها و مثل این بود که همه ی طرفدارای تیم های فوتبال دارن تیم مورد علاقه شون رو تشویق میکنن و هر از گاهی هم به همدیگه فحش میدن و توسر و کله ی  هم میزنن البته این صدا صدای دعوای  طرفدارای فوتبال مسلما نبود صدای هوو های عزیز بود که ....بگذریم
فاطمه دستش رو به کمرش زده بود و یکی دیگه از دستاش رو رو شکمش گذاشته بود

فاطمه: وای جونگی جون این بچه داره لگد میزنه این اسانسورم که بالا نمیاد دو ساعته سر پا ایستادیم تازه بچه هم گرسنه س .....
جونگ مین:الهی قربون اون مادر و نی نی کوشولوم برم !
غذل:ا وا جونگی دوقلو های منم جفتشون باهم دارن لگد میزنن..مامانشونم دو برابر گناه داره دیگه
تا جونگی اومد حرف بزنه نازنین گفت: غذل جون مگه چند ماهته که دارن با لگد میزنن؟اونم باهم ؟


هیون:حتما من بودم داد میزدم ایسودا موهای هدیه و ول کن !
جونگ مین که دید اوضاع خیطه گفت:یه لحظه اروم باشین دعوای زنا به شمام سرایت کرده ها .بذاریدببینم این هیونگ چرا پاک قافله رو باخته؟چی شده هیونگ ؟
هیونگ  هنوز تو حال خودش بود هیچ کدوم رو نمیداد که تو همین موقع وقتی زنهاش اوضاعش رو دیدن اومدن مهسا از یه سمت وای هیونگ چی شده ؟
یه نفر هم اومدحرف بزنه که هیونگ بلند شد ایستاد وگفت :همگی یه لحظه ساکت باشید اینو که گفت همه ساکت شدن !یونگ شیم هم که به فضای به این ارومی عادت نداشت شروع کرد به گریه

بالاخره با هزار بدبختی یونگ شیم رو اروم کردن و همه منتظر بودن تا هیونگ حرفشو بزنه .هیونگ رنگش پریده بود و داشت میلرزید بالاخره با هر بدبختی بود همه رووادار کرد که بشینن وقتی همه نشستن گفت :راستش یه موضوعی روباید بهتون بگم
هیون:اگه نمیخواستی بگی که ما الان اینجا نبودیم !
هیونگ:اخه راستش رو بخواید نمیدونم چه طوری باید بهتون بگم؟
کلی این پا واون پاکرد واخرشم گفت .اصلا یه لحظه صبر کنید و رفت طرف در سالن و با یه دختر جوون برگشت داخل.
دل تودل مهسا ولیلا و یه نفر ونانا نبود......
کیو خنده کنان گفت: مبارکه !هورا
که همه زنا چنان چشم غره ای بهش رفتن که خنده رو لباش خشک شد!

جونگ مین بلند شد.:ای بابا اینکه دیگه این همه ترس و لرز نداشت فوقش یه چند شب باید وسط حیاط بخوابی !
یونگ: جونگ مین راس میگه !هر چی نباشه تو این زمینه دکترا داره !مشکلی داشتی در این رابطه میتونی ازش راهنمایی بگیری.
هیونگ:.نه اخه این چیزه !
جونگ: .چیش چیزه ؟
هیونگ:نه منظورم اینه که یه کمی بیشتر از این حرفاس
هیون:ای ول بابا فلفل نبین چه ریزه !باریکلا باریکلا دست جونگ مینو از پشت  بستیا !چند نفر دیگه هستن ؟ اشکال نداره پیش میاد دیگه فوقش جای چند شب چند هفته باید چادر بزنی وسط حیاط
هیونگ:نه همین یه نفره اما نه یعنی میدونی ؟.....
کیو:اه بابا خفه مون کردیا میگی یا خودم بیاماز حلقومت حرفو بکشم بیرون؟

تو همین لحظه یه دختر بچه دوون دوون اومد طرف هیونگ درحالی که میگفت  بابایی بابایی سعی داشت کاری کنه هیونگ بغلش کنه.....
که هیونگ گفت اینه ......
دهن همه از تعجب وا مونده بود
هیون:این که حداقل سه چهار سالشه
هیونگ:میدونم باید زودتر بهتون میگفتم این اتنا همسرم واینم حبه انگور دخترمه.....
که تو همین لحظه مهسا و یه نفر غش کردن و لیلا ونانا هم جیغ کشیدن و شروع کردن به گریه .......
اتنا:سلام من اتنا هستم از اشنایی همه تون خوشبختم
اینوکه اتنا گفت لیلایه جیغ دیگه کشید وگفت هیونگ میکشمت
یونگ:.هیونگ منظورش این بود که شیرشو حلالت نمیکنه
پسرا خندیدن اما خانوما هنوز توشک بودن که هیونگ چه جورییه بچه سه چهار ساله داشته وکسی چیزی نفهمیده؟

 

خب بچه ها اینم از این قسمت

نفره بعدی هر کی میخواد باشه بگه

نظر فراموش نشه

دوستون دارم یه عالمه اندازه ی یه قابلمه

 


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط fatemeh joon بدو بیا نظر بده |


Design By : Pichak