تبلیغات
ss501 در قلب من - خانه سازمانیه دبل اس(قسمت 8)

ss501 در قلب من

لطفا برگردین

سلام به همه دوستای بهتر از خوبم

خب امروز قسمت 8 داستان رو اوردم که مهسا جون زحمته نوشتنشو کشید

                       

                      خانه سازمانی دبل اس 501(قسمت8)

 

یک ساعت مونده به پارتی و همه آماده ن

 

هر کس تو خونه ی خودشه که هیون هرکدوم از زناش رو میفرسته یه طبقه که همه رو خبر کنن.

 

اسما میاد طبقه ی ما:هی...با شمام،بدویید بیاین طبقه ی اول،هیون حوصله ش سر رفته میخواد حقیقت جرات بازی کنه!

یه نفر:مگه ما دلقک شوهرتیم؟؟؟ما کار داریم، داریم آماده میشیم.مهسا اون کیک رو آماده کردی؟دیشب همش تو خواب میگفتی گو هارا میکشمت.

مهسا:ااا...اسما این همه خونتون جمعیت داره با هم جمع شید بازی کنید.(و زبونمو واسش میارم بیرون) آره یه نفر نمیدونی چقدر دوست دارم یه تیغ با خودم بیارم موهاشو از ته بتراشم!دختره ی عفریته!

 

هیونگ:وای وای...چه خشن! بابا بذار بریم حالا ببینیم آقا هیون چی کار داره،هنوز سر اون خرید کردن ازم ناراحته اگه نریم کاری میکنه تک تکتونو طلاق بدم خودمم تو لابی هتل چادر بزنم!

 

همه ی اعضا جمع میشن خونه ی هیون و اهل و عیالش.

جونگ : آخه اینم وقت بازی کردنه؟؟؟؟؟باید بودی میدیدی زنای من چه جوری داشتن واسه گیوری بیچاره نقشه میکشیدن.حالا اگه حوصله ی ما سر رفته بود همین آقا میگفت به من چه! حالا چرا اصلا حقیقت جرات؟من میخوام گرگم به هوا بازی کنم.غزل و شرمین که حامله ن هم حق ندارن بازی کنن،فاطمه هم همین طور.

هیون: تو غلط میکنی!اینجا کی لیدر شماس؟من!کی بزرگتر از همتونه؟من!کی....؟

جونگ مین:کی بیشتر از همه زن و بچه داره؟من! پس میتونم با یه اشاره بگم همشون برن طبقه ی چهارم که نصف جمعیت هتل از بازی انصراف بده، حواست باشه.

کیو:اااا...اینجوریه؟؟؟انگیزه م داره واسه زن گرفتن بیشتر میشه.

لیندا: نذار امشب خونه راهت ندما!

فائزه:مگه هوس بیرون خوابیدن کردی؟

کیو:خب بابا غلط کردم همین شما هم اضافه اید مگه نون خور بیشتر میخوام؟؟

لیندا:کیووووووو....

فاطمه: وایسید ببینم! اون وسطا جونگ مین نگفت گیوری بیچاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شرمین:منم اینجوری شنیدم.منظورش چی بووووووود؟

تانیا:همین دو دقیقه پیش داشتی میگفتی من خوشگل شدم و این لباسه خیلی بهم میاد حالا رفتی طرف اون عجوزه رو گرفتی؟؟؟؟

یونگ:چه باحال اینا دست به یکی میکنن.ما اصلا تو خونه از این دعوا ها نداریم.

هیون:قرار بود بازی کنیما. یونگ سنگ تو بطری رو بچرخون.

 

بطری به طرف جونگ مین و هیونگ وایمیسته.

جونگ:حقیقت یا جرات؟

 

هیونگ:جرات رو ترجیح میدم،سوال پرسیدنای تو قاعده نداره آبرومو جلوی زنام میبری...فقط یه چیزی بگو که مربوط به مهمونی امشب نباشه ها!

 

بعد در گوش جونگ مین میگه:آخه مهسا یه ذره از هونگ کی و یه سونگ هم خوشش میاد منو جلوی اونا ضایع نکن جون زن هات.

جونگ:آرررره؟؟یکی بلند شه یه پارچ آب بیاره.هیونگ خان قراره همشو سر بکشه.

 

هیچ کس از جاش بلند نمیشه.

جونگ:ای بابا! این همه زن گرفتم واسه چی؟حداقل یه سودی به آدم برسونید.

 

فاطمه با ناز و افاده در حالی که یه دستش رو گذاشته رو شکمش از جاش بلند میشه و یه پارچ آب میاره.

 

هیونگ با حالت گریه: جونگ مین من واقعا تو این مدت اینقدر به تو بد کردم که میخوای اینجوری تلافی کنی؟؟؟خب مثانه م میترکه !

جونگ:سر بکش حرف اضافه نباشه.تو این مدت تو منو دق مرگ کردی!

شرمین:ااا...جونگی چقدر خشن شدی.رو بچه مون تاثیر نذاره...

 

هیونگ پارچ آب رو میگیره و یه چشمک به من میزنه: مهسا نگران نباش.

 

بعد یه نفس سر میکشه.

 

همه:وااااااااای....................

هیون:هیونگ حالا تو بچرخون.

هیونگ:اون سگ پدر رو؟؟

 

 نازنین:یعنی چی بچرخون اون سگ پدرو؟

هیونگ:منظورش قر دادنه.

هیون:نه شما بطری رو بچرخون،امشب میتونی به ندازه یکافی برقصی،میترسم الان بلند شی دیگه نتونیم جمعت کنیم.

 

بطری به طرف غزل و یونگ سنگ وایمیسته.

 

غذل:حقیقت!حقیقت!من عرضه ی انجام کارای سختو ندارم،واسه بچه هام ضرر داره.

جونگ:الهی من قربون اون دوقلو هام برم.

 

یه دفعه چشمای جونگ مین برق میزنه و یه چیزی در گوش یونگی میگه.

 

یونگ سنگ هم یه چشمک به جونگ مین میزنه.

یونگ:غزل از کدوم یکی از هووهات بیشتر بدت میاد؟

 

غزل سرخ میشه،فاطمه و نازنین و شرمین و آرین و فروغ و بقیه ی هووها قرمز میشن و زل میزنن به غزل.

غذل:اگه نخوام جواب بدم باید چیکار کنم؟

جونگ:باید منو بوس کنی.

آرین:اااا...یعنی چی؟این که سخت نیست.به ،بیا یونگ شیم نازنین رو بوس کن.

 

غزل با ناراحتی بلند میشه و یه چشم غره به نازنین میره و بعد یه لبخند وحشتناک به یونگ شیم میزنه و میبوسدش.

 

همه دست میزنن.هیون بطری رو میچرخونه،به سمت منو کیو وایمیسته.

هیونگ:نه نه...وایستید! من یه کار ضروری دارم باید برم دستشویی!این همه آب خوردم مثانه م داره از بدنم میزنه بیرون. خیر نبینی جونگ مین. کیو تا من نیومدم از مهسا چیزی نپرسیا.

 

تو این فاصله فاطمه و فروغ و شرمین شروع میکنن به دعوا کردن با جونگ مین.

جونگ:بابا ولم کنین.غلط کردم.اصلا اگه خیلی حسودیتون میشه بیاین اینجا،بیاین هرکدومتون یه بار بوسم کنید که راحت شید(و یه لبخند شیطانی میزنه)

یونگ:ااا...اینا رو جلوی بچه هات نگو بی ادب! بزرگ میشن، میشن مثه باباشونا.

جونگ: مگه من چمه؟؟؟؟

 

هیونگ برمیگرده.

جونگ:به به...چهره ی هیونگ خان باز شد،الهی گئون سوک قربونت بره.

یونگ:با اون بیچاره چی کار داری تا وقتی کیو هست؟

کیو» نذار کاری کنم بری پیش اسپانسر کارا التماس کنی که عضو گروهشون بشیا!

فائزه:بله! به شوهر من توهین نکن آقا یونگ سنگ.

کیو:مهسا حقیقت یا جرات؟

مهسا:جرات.

 

لیندا در گوش کیو جونگ یه چیزی میگه و به من نگاه میکنه.

کیو: گرفتم!مهسا برو لباساتو با هیونگ عوض کن.

مهسا:چی؟؟؟؟؟اذیت نکن کیو! لیندا داشتیم؟ما که با هم هوو نیستیم،مادر شوهرم هم که نیستی.میگم نکنه خواهر شوهرمی خبر ندارم.

هیونگ:مهسا بلند شو چاره ی دیگه ای نیست (بعد برمیگرده به سمت دبل اس و یه چشمک میزنه) هر چند منم دوست داشتم یه بار لباسای تو رو بپوشم.

لیلا:آخه اینا تو تن تو میره؟؟؟؟؟ااا...مهسا این لباسی که پوشیدی همونی نیست که من....

مهسا: نه عزیزم اون نیست ..دیگه امروز رو بیا بیخیال ضایع کردن همدیگه بشیم،قراره کلی خوش بگذرونیما!

 

میریم تو اتاق و لباسامونو با هم عوض میکنیم.لباسای هیونگ تو تن من زار میزنه و بلوز منم چسبیده به تن هیونگ و مثه نیم تنه شده.

 

وقتی از اتاق میایم بیرون مثل مانکن ها راه میره و میره وسط جمع یه فیگور میگیره.

هیون:زیپ شلوارت بازه آقا خوشگله!

هیونگ:اصلا به نظرت این شلوار پای من میره؟؟؟؟؟الان اصلا نمیتونم راه برم.

هیون:خیلی دوست داری فشن تی وی باشی با این اندام خوشگلت؟؟؟

هیونگ:از هیچول که بهترم معلوم نیست چرا این همه دختر اون نکبت رو دوست دارن!مهره ی مار داره. ولی واسه گرفتن حال هیون بذارید من همین جا یه چیزی رو فاش کنم،خواهشا اهل و عیال هیون ناراحت نشن اما هیون یه جاشو عمل کرده!

 

چشمای زنای هیون گرد میشه.

پریا:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه:کجاشوووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هیون از ترس داره سکته میکنه.

 

هیونگ یه ذره ناز میکنه و میگه: جونگ مین من بگم یا تو میگی؟آخه من روم نمیشه.

 

جونگ مین چشماشو میبنده و با یه لحن خنده دار داد میزنه:میز راهشو! یعنی همون لوله ای که تو بدن گلاب به روتون از مثانه به مجرای دفع ادرار وصل میشه!

 

همه از خنده غش میکنیم.هیون داره از خجالت میمیره که اسما و پریا میرن پیششو دلداریش میدن و اونم واسه هیونگ و جونگ خط و نشون میکشه.

هیون:بسه دیگه گمشید خونه هاتون.به اندازه ی کافی خوش گذشت.

فاطمه:من یه چیزی میخوام بگم همه قول میدین قبول کنید؟

نازنین:باز چیه؟دیگه ویار کدوم چیز گرون قیمت رو کردی؟

شرمین:همین جوری ادامه پیدا کنه جونگ مین ورشکست میشه.

نازنین:یادم نمیاد من غیر از ویار به دیدن لیندا جون ویار دیگه ای کرده باشم. یونگ شیم من فقط به لیندا جون حساسیت داشت! اونوقت ببین بچه ی این خانوم چقدر افاده ایه که همه ی چیزای گرون قیمت رو میخواد!

فاطمه:نه بابا، بذارید حرفمو بزنم،مثلا ما امروز با هم دوستیما!هر وقت خواستید حال همدیگه رو بگیرید به اسم گیوری فکر کنید خود به خود دستاتون به سمت جلو دراز میشه و میخواین زبونش رو از تو  حلقومش بکشید بیرون.بیاین یه کاری کنیم.من یه فکری دارم.از این به بعد هر موقع حوصله مون سر رفت خونه ی یکی از دبل اسی ها جمع شیم.هستید؟

هیونگ:اگه بازم به ترتیب سن باشه که عالیه!( و برمیگرده و زبونشو واسه هیون در میاره)

 

 خلاصه همه قبول میکنن و میریم آماده شیم که با هم بریم پارتی.

 

داریم با آسانسور میایم پایین که تانیا میگه: آقا جون من با این دختره مشکل حاد دارم اونوقت برم جلوش بگم خیلی لاغر شدی عزیزم؟؟؟؟

نازنین:من که اینو نگفتم، بعد که داشت بلند میشد که بگه واقعا لاغر شدم و هیکل بیریختشو بهت نشون بده یه زیر پا واسش بگیر که نقش زمین شه.

لیندا:راستی مهسا کیک رو چیکار کردی؟

مهسا: خواستم عکس آقاهامونو بندازم روش دیدم قراره بزنیم تو صورت اون عوضیا حیفه! یه کیک ساده ی قرمز 5 طبقه گرفتم که قشنگ تو صورتشون پخش شه.

میرسیم به سالن و منتظر میمونیم تا مهمونا از راه برسن.


نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 04:28 ب.ظ توسط fatemeh joon بدو بیا نظر بده |


Design By : Pichak